به برگۀ پیشـین به برگۀ اصلی به برگۀ بعدی  

بازگشت شمس به قونيه

شمس دعوت سلطان ولد و ياران او را میپذيرد و در ذيحجۀ 644 هجری قمری از دمشق در حالی به قونيه بر میگردد که سلطان ولد، اين همه فاصله را پای پياده در رکاب او پشت سر میگذارد.ل

افلاکی روايت میکند که مولانا شمس الدين پس از بازگشت به قونيه بشاشت میکرد و در بنده گی خداوندگار در ارتباط به بهاء الدين ولد میگفت: « ... اکنون مرا از موهبت حق تعالی دو چيز است: يکی سَر و ديگر سِر. سَرم را در راه مولانا به اخلاص تمام فدا کردم و سِر خود را به بهاء الدين بخشيدم تا حضرت مولانا شاهد حال باشد.ل

چه اگر بهاء الدين را عمر نوح بودی و همه را در عبادت و رياضت صرف کردی آنش ميسر نگشتی که در اين سفر از من به وی رسيد. اميد است از حضرت مولانا نيز نصیبها یابد و به کمال پیری رسد و شیخ کامل شود.»ل

تذکره نگاران همه گان بر اين قول متفق اند که غيبت نخستين مولانا شمس الدين تبريزی از قونيه به دليل اذيت های بوده است که به وسيلۀ شماری از مريدان و هواخواهان متعصب مولانا به او میرسيده است. با اين حال بر اساس آن سخنان شمس که داکتر صاحب الزمانی در " خط سوم " آورده است میتوان مسايل ديگری را نيز مطرح کرد. غالباً اين سخنانی است که شمس پس از بازگشت به قونيه خطاب به مولانا گفته است: « تو آنی که نياز می نمايي! تو آن نبودی که بي نيازی و بيگانه گی می نمود! آن ، دشمن تو بود! می رنجاندمش. آخر من، ترا چگونه رنجانم که اگر بر پای تو، بوسه دهم ترسم مژۀ من، در خلد، ترا خسته کند.»ل

از اين گفته های بر می آيد که شمس هنوز در مولانا چيزی میديده که آن چيز میتوانسته است چنان هايلی جريان درهم آميزی روانی و عرفانی مولانا و شمس را آسيب برساند. آن چيز نوع حس بيگانه گی و حس بي نيازی در مولانا بوده است، بناً میتوان غيبت نخستين شمس را به نوع تربيت سلوک عارفانه تعبير کرد و يا هم میتوان از آن به نوع تأديب عرفانی ياد کرد. در اين سخنان شمس نوعی طنز و طعنه نسبت به آن حسی که درمولانا ديده بوده، احساس میشود. همچنان میتوان گفت که شمس با اين غيبت خود خواسته است تا هر گونه ذرۀ منيت را در مولانا از بين ببرد و با غيبت خود او را در کورۀ عشق پخته و پخته تر سازد.ل