به برگۀ پیشـین به برگۀ اصلی به برگۀ بعدی  

شمـس در مقــالات

شمس نه تنها یکی ز تاثير گذارترين شخصيت بر مولانا است؛ بلکه او را میتوان زایشگر معنوی مولانا نیز گفت. با وجود پژوهشهای گسترده يي که در ارتباط شخصیت راز ناک شمس، چگونه گی ديدار و اثرگذاری متقابل او و مولانا بر يک ديگر، صورت گرفته است با اين حال هنوز می توان در اين ارتباط سخنان فراوانی گفت. با این همه امروزه یگانه منبع معتبر در رابطه به شناخت شمس را سخنان خود او می دانند. چنان که او در یکی از معروفترین گفته هایش، خود را این گونه معرفی می کند.

آن خطاط،
سه گونه خط نوشتی!
يکی، او خواندی لاغير او!
يکی را، هم او خواندی،
هم غير او
يکی، نه او خواندی، نه غير او
آن خط سوم منم


دانشمندان و تفسیر گران اندیشه های شمس، اين خط سوم را يک وصف تمثيلی دانسته اند که شمس آن را چنان عنوان کنايه آميزی، برای شخصيت پيچيدۀ خود بر گزيده است. او خود را چنان خطی معرفی می کند که نه خطاط می تواند آن را بخواند و نه هم کس ديگری. شمس در اين گفتار کوتاه در حقيقت مسير سلوک روحانی خويش را تشريح می کند و آن را برای مولانا تشريح می کند و از او می خواهد تا اين مسير را طی کند. شمس در قصۀ آن خطاط با اين سه نوع خط به گونۀ نمادين خواسته است تا سه مرحله از سلوک عارفانه را تشريح کند.

آن خطاط سه گونه خط می نويسد :
يکی چنان است که خود می خواند و ديگران هم می توانند بخوانند و اين خط را رمزی از حال زاهد صوفی دانسته اند که هم ديگران او را از ظاهر حالش می شناسند و هم خود او می داند که سيرت و احوالش در چيست. خط دوم را ديگران نمی توانند بخوانند؛ ولی خطاط میخواند و اين رمز حال صوفی متوّحِد است که ديگران از سِر حال او آگاهی ندارند؛ ولی او خود با خبر از حال خويشتن است. خط سوم به گونه يي است که نه ديگران آن را می توانند بخوانند و نه هم خطاط می تواند بخواند. اين رمز حال صوفی مستور است. ديگران از حال او بی خبر اند، برای آن که حال او درهالۀ غيرت پنهان است. بناً کسی نمی تواند حال او را بشناسد و خود او نيز به سبب آن که از خودی آن طرف افتاده است از حال خود خبری ندارد. آن گونه که گفته آمديم شمس در قصۀ آن خطاط می خواهد مولانا را در يک چنين مسير عارفانه یی در جستحوی آن عشق برتر راهنمايي کند. شيوۀ تربيت عارفانۀ شمس با برهان الدين ترمذی اين تفاوت را دارد که برهان الدين آرزو داشت تا شخصيت مولانا را در دو بعد زيرين پرورش دهد: نخست او می خواست مولانا مفتی و فقيهی باشد اهل حال. دو ديگر او آرزو داشت تا از مولانا عارف، صوفی متوحد و صاحب حالی بسازد. برهان الدين الگويي را که در تربيت معنوی مولانا در نظر داشت همانا بهاًوالدين ولد، پدر مولانا بود و همه کوشش و آرزويش اين بود تا مولانا به مرتبت معنوی پدر برسد. برهان لدين ترمذی در تربيت مولانا به آرزويش رسيده بود. يعنی مولانا پيش از ديدار با شمس چنان پدر خويش درمرحلۀ صوفی متوحد قرار داشت. اما شمس نمی خواهد مولانا در همين حد باقی بماند. او می خواهد که مولانا به خط سوم برسد و بدينگونه از خودی خود رهايي يابد تا بتواند به ماورای قال و حال و نهايتاً به مرحلۀ فنا که همان بقای جاودانه است دست يابد. در يک تقسيمبندی سادۀ زمانی می توان شخصيت شمس را به دو مرحلۀ مشخص دسته بندی کرد. نخست شمس پيش از ديدار با مولانا، دو ديگر شمس پس از ديدار با مولانا. در ارتباط به چگونه گی زنده گی شمس پيش از آن که با مولانا ديدار کند، اطلاعات گسترده يي در دست نيست. در اين ارتباط يگانه منبع با اعتباری که می تواند سيمای پرشکوه شمس را از ورای آن همه افسانه ها و روايات گوناگون برای ما بنماياند، همانا " مقالات " خود او است. شمس در کتاب " مقالات " به گوشه های زنده گی خود در دوران کودکی، نوجوانی و سالهای که در جستجوی حقيقت در شهرها و خانقاه ها سر گردان بوده و به ديدار و صحبت مشايخ روزگار می رسيده است، اشاره های روشنی دارد که با استفاده از آن می توان به سيما نگاری شمس پرداخت. در تاريخ تصوف و عرفان اسلامی و ادبيات عرفانی فارسی دری، زنده گی شمس بيشتر از زنده گی هر عارف و متصوف ديگری در هاله يی از افسانه ها، روايات، قصه ها و ديدگاه های ناهمگون و متضاد پيچيده شده است. افسانه پردازی در ارتباط به شخصيت بزرگ عرفانی شمس گاهی به پيمانه يي است که کسانی هم پنداشته اند که او شخصيتی بوده ساخته و پر داختۀ ذهن شاعرانۀ مولانا و واقعيت تاريخی نداشته است. اين يکی از آن انگاره های نا درستی است که در ارتباط به شخصيت راز ناک شمس ساخته شده است. بدون ترديد شمس به مانند هر شخصيت تاریخی ديگر از پدر و مادری به دنيا آمده، مدت زمانی زيسته و در راه رسيدن به عشق خويش به سفرهای درازی پرداخته و در قونيه با مولانا ديدار کرده و آن سجاده نشين با وقار و مُدَرُس بزرگ قونيه را به ترانه گويي برانگيخته است:

زاهــد بودم ترانـه گــويم کردی
سر فتنۀ بزم و باده خويم کردی
ســجاده نشيــن با وقـــاری بودم
بازيــچۀ کـــودکان کــويم کردی


پدر شمس، علی بن ملک داد تبريزی نام دارد. سال تولد او به روشنی به ما معلوم نيست. اتقاق نظر بر این است که شمس آن گاه که به سال 642 قمری به قونيه رسيد و با مولانا ديدار کرد، شصت سال داشته است. پس در اين صورت می توان سال تولد او را 582 قمری تخمين زد. از آن چه که او در ارتباط به خود در مقالات گفته است برمی آيد که شمس کودکی بوده است استثنايي و زنده گی او در کودکی و نوجوانی در تنهايی و دلتنگی بزرگی سپری شده است. دنيای او با دنيای کودکان ديگر بسيار متفاوت است. او در کوی و برزن، چنان کودکان ديگر به بازی و هياهو نمی پردازد، خاموش و گوشه گير است. به درس و موعظه علاقمند است و در ارتباط به شرح حال مشايخ صوفيه مطالعه می کند و ذهنی دارد پر از پرسش. همه آرزويش اين است که خداوند با او سخن بگويد و او از خداوند در ارتباط به راز آفرينش خود و جهان چيزهايي بپرسد و بداند که چرا آفريده شده است و چگونه به جهان آمده است. در آغاز او می پندارد که کودکان ديگر نيز چون او می انديشند و چنين پر سشهايی در ذهن دارند و دنيای آنها با دنيای او همگون است ؛ ولی به زودی در می يابد که چنين نيست و اوبا اين همه عالم روحانی که دارد يک کودک استثناييست. شمس حتی در مي يابد که پدر نيز با دنيای او فاصله دارد. چنين است که از همان دوران کودکی نوع حس خويشتن برتربينی در شمس پديد می آيد و از او کودکی می سازد خودبين و خودآگاه. شمس درارتباط به دلتنگی های دوران کودکی خود باری چنين می گويد:

« مرا گفتند به خردکی
چرا دلتنگی، مگر جامه ات می بايد
با سيم
گفتمی:
ای کاش اين جامه که نيز دارم، بستندی!»

گوشه گيری و زنده گی پر رياضت شمس، در کودکی موجب شگفتی خانواده شده است، تا جايي که پدر به حيرت در کار او می بيند و می پرسد:
«آخر تو چه روش داری؟
تربيت که رياضت نيست و تو که ديوانه نيستی؟
او در پاسخ به پدر می گويد:

تو مانند مرغ خانه گی هستی که زير وی، در ميان چندين تخم مرغ، يکی دو تخم مرغابی نيز نهاده باشند! جوجه گان چون به در آيند همه به سوی آب می روند، ليکن جوجۀ مرغابی برروی آب می رود، مرغ ماکيان و جوجه گان ديگر همه بر کنار آب فرو در می مانند! اکنون ای پدر من آن جوجۀ مرغابی ام که مرکبش دريای معرفت است.
ظن و حال من اين است
اگر تو ازمنی؟
يا من از تو؟
در آ در اين آب دريا!
واگر نه برو بر مرغان خانه گی!

پدر شمس با حيرت و تاًثر در پاسخ فرزند می گويد:
با دوست چنين کنی با دشمن چه کنی؟»
پدر شمس مرديست پارسا و نيکو. او پدرخود را در چند جملۀ کوتاه اين گونه به زيايی و حرمت معرفی می کند: « نيکمرد بود، الاعاشق نبود، مرد نيکو ديگر است و عاشق ديگر.» شمس پارسايی و نيکويی را از پدر به ارث برده است و تنها تفاوت اين است که سينۀ پدر به مانند سينۀ او از آن عشق سوزان آسمانی خاليست. اين امر گويی در ميان آنها ديوار بلندی بر افراشته است و در ميان دنيای پدر و پسر فاصلۀ بزرگی ايجاد کرده است. اين عشق سرانجام شمس را در همان دوره های نو جوانی وا می دارد تا خانۀ پدر را ترک کند و چنين است که شمس کانون خانواده را رها می کند و به رسم صوفيان به سير و سياحت در آفاق و انفس می پردازد. او يک چندی در جستجوی آن حقيقت برتر در مدرسه ها و خانقاه ها، در شهرهای گوناگون به سرگردانی به سر می برد و در جستجوی آن است تا برای پرسش های خود پاسخ های تسکين دهنده يی پيدا کند. در تبريز مدت زمانی شاگرد شيخ ابوبکر سلّه باف می شود؛ ولی او نمی تواند آن جوهری را که در شمس است بشناسد. شمس او را با خشم رها می کند و پای در راه های سفر های دراز تری می گذارد. افلاکی به روايت از سلطان ولد می نويسد که روزی شمس تبريزی با پدرم می گفت: « مرا شيخی بود ابوبکر نام در شهر تبريز، جمله ولايت ها از او یافتم؛ اما در من چيزی بود که شيخم نمی ديد و هيچ کس نديده بود، آخر آن چيز را در اين حال مولانا ديد.» در بغداد مدت زمانی به صحبت شيخ الشيوخ عصر اوحدالدين کرمانی در می آيد؛ اما از اين که او را احوال در جمال پرستی است نيز رها می کند. به گفتار شيخ شهاب الدين سهروردی دل می بندد؛ ولی گفتار شيخ هم نمی تواند خاطر او را تسکين دهد. در دمشق ديدار و گفتگوهايي دارد با شيخ محی الدين ابن عربی؛ اما به او نيز ارادتی پيدا نمی کند. او شيخ محی الدين ابن عربی را به نام شيخ محمد ياد می کند و از او تصويری به دست می دهد که او بيشتر متوجه خطا های ديگران است و متوجه خطا ها و نا رسايي های خود نيست. سمش چه در هنگام ديدار با شيخ و چه پس از آن، سخنان شيخ خود را انتقاد می کند:
« در سخن شيخ محمد این بسيار آمد که:

فلان خطا کرد، فلان خطا کرد!
و آن گاه ديدمی که او خود خطا کردی،
وقت ها به او بنمودمی
و سر فرو انداختی، گفتی
فرزند تازيانه می زنی! »

شمس بدينگونه در ميان مشايخ روزگار بسياری ها را می آزمايد؛ ولی آن چيزی را که او در جستجوی آن است در نزد هيچ کدام آن ها نمی تواند پيدا کند. از رسوم و اداب مقلدانۀ خانقاه های نيز دلتنگ و بيزار است. آن حس و نياز به جستجوی حقيقت همچنان او را به سفرهای درازتری می کشاند و همچنان به سیر آفاق و انفس می پردازد تا جایی که صاحبد لانش " شمس پرنده " و بد اندیشان شمس آفاقی یعنی ولگرد وغربتیش لقب می دهند. او در سفرهای دراز خويش با دشواری های زيادی رو به رو می شود. گرسنه می ماند. به روز مزدی می پردازد. اندام لاغر و ناتوان دارد و این اندام لاغر سبب می شود تا گاهی او را حتی به روز مزدی نيز نپذیرند. اين اندام مایۀ طعنه و دشنام برای او نيز شده است. دشنامش می دهند حتی شبی را هم که می خواهد در مسجدی در خانۀ خدا به روز برساند، با خشونت از مسجد بیرونش میکنند، روزگار آن قدر نا هموار است که دوست خدا را هم درخانۀ خدا نمی پذیرند، خانۀ خدا گویی در اجارۀ دیگران است و خدا را بر آن اختیاری نیست! شمس دشمن تجمل و ظاهر پرستی و تقليد است؛ ولی با این همه گاهی هم که دَرمی چند به دست می آورد، خود را عیارانه چنان بازارگانان و اشراف روزگار می آراید. شاید می خواهد خود را از اهانت ظاهر پرستان در امان نگهدارد و شاید هم می خواهد چهرۀ اصلی خود را از ديگران پنهان نگهدارد و نگذارد که کسی بر حال او آگاهی داشته باشد. روزگار با شمس تفاهمی ندارد و این بی تفاهمی او را به سکوت و خاموشی وا می دارد، کمتر با ديگران سخن می گويد. هر جا که او را می شناسند از آن جا فرار می کند او در این روزگار بی تفاهمی و پیش از آنکه به مولانا برسد، لحظات افسرده و مایوس کننده يی داشته و در حسرت یک یار موافق و صاحبدل می سوخته است. درست معلوم نیست که مولانا شمس الدين در چه سالی خانۀ پدر و تبريز را ترک کرد و به سیر افاق و انفس پرداخت، ولی چنین به نظر می آید که او تقریبآ همه عمر را در جستجو بوده است، چون زمانی به قوینه رسید به روایتی شصت ساله و به روایت دیگر شصت و اند ساله بوده است. اکثراً از دیدار شمس با مولانا به نام تولدی دیگری مولانا یاد کرده اند و پژوهشها بیشتر روی اثر پذيری مولانا از اين ديدار صورت گرفته است در حالی که از این دیدار می توان به گونهً نقطه عطفی در زنده گی این دو چهرۀ شگفت عرصۀ ادبیات عرفانی فارسی دری یاد کرد. رابطۀ آن دو يک رابطۀ خلاق و دو جانبه است. در نتيحۀ اين ديدار نه تنها مولانا؛ بلکه شخصيت شمس نيز دستخوش ديگر گونی می شود. از شمس تا کنون هيچ اثر نوشته شده يي در هيچ يک از رشته های دانش بشری به ما نرسيده است. او خود می گويد که عادت به نوشتن نداشته است.

من عادت به نوشتن، نداشته ام
هرگز،
چون نمی نويسم
درمن می ماند
و هرلحظه، مرا روی دگر می دهد

يگانه اثری که از شمس به ما رسيده است همانا " مقالات " او است. مقالات نه تنها يکی از گنجينه های درخشان ادبيات عرفانی فارسی دری به حساب می آيد؛ بلکه آن را می توان يکی از با اعتبار ترين منبع تحقيق در ارتباط به زنده گی، انديشه و ديدگاه های عرفانی و اجتماعی و رويدادهايي دانست که بر شمس و به قول مولانا بر آن خداوند خداوندان اسرار گذاشته است. شمس در زنده گی شصت و اند ساله اش، نتوانست فرصت کافی برای بيان انديشه های عرفانی خود به دست آورد. هنوز کسی به درستی نمی داند که او در خلوت گزينی هايش با مولانا چه می گفته و از چه مسايل و موضوعاتی بحث می کرده است بدينگونه ما کماکان از فيض بخش بزرگ سخنانی که همه بر وجهه کبريا می آمدند محروم مانده ايم. تا جايي که روشن است شمس پس از ديدار با مولانا در قونيه بود که زمينۀ راه اندازی مجالس صوفيانه برای او در ميان سالهای 642 تا 645 فراهم شد و او به گفتۀ خودش ثلثی از سخنان خود را گفت. سخنان او در مجالس صوفيانه به اشارت مولانا که خود نيز در آن مجالس اشتراک می کرد به وسيله شماری از مريدان ياد داشت می شد و مقالات نتيجه معنی گفتن های او در همين مجالس صوفيانه است. غير از اين گفته می شود که بخش های از مقالات دست نويس خود شمس است که بعداً بر ياداشتهای مريدان در مقالات افزوده شده است. مقالات شمس از چندين جهت داری اهميت گسترده يي می باشد. نخست اين که " مقالات " آيينۀ شخصيت پيچيدۀ شمس است و اگر مقالات به دست ما نمی رسيد شناسايي شخصيت شمس از ورای اين همه افسانه، شعر، روايت و پنداشت ها بسيار دشوار می نمود و شايد هم امری می بود ناممکن. از سخنان شمس می دانيم که او در نو جوانی در تب دريافت فلسفۀ وجودی و راز پيدايي هر پديده يي چنان می سوزد که ديگر خواب و خوراک را نيز از ياد می برد و مشتاقانه می خواهد بداند که فلسفۀ حيات چيست؟ چرا او به جهان آمده است؟ زنده گی اين دريای هميشه جاری اگر پايانی دارد، اين پايان چه گونه خواهد بود؟ در مقالات می خوانيم:

مرا چه جای خوردن و خفتن! تا آن خدا که مرا، هم چنين آفريد،
با من سخن نگويد، بی هيچ واسطه يي و من از او چيزها نپرسم و نگويد!
- مرا چه جای خفتن و خوردن؟
چون چنين شود، و من با او بگويم و بشنوم آن گاه بخورم و بخسبم!
بدانم که چگونه آمده ام
و کجا می روم
وعواقب من چيست؟

او شخصيت دو گونۀ دارد گاهی خويشتن برتربين و گاهی خويشتن کمتربين، گاهی فروتن و مهربان و گاهی مغرور، پرخاشگر و ناسازگار: من سخت متواضع می باشم، با نيازمندان صادق؛ اما سخت با نخوت و متکبر باشم با دگران!

اهميت ديگری مقالات اين است که شمس در جريان سخنان خود ما را با گوشه های از زنده گی و انديشه های شماری از شخصيت های فلسفی و عرفانی برجستۀ خاور ميانه آشنا می سازد. چنان در مقالات اشاره هايی وجود دارد در ارتباط به بزرگانی چون: ابوبکر سله باف تبريزی، بايزيد بسطامی، منصور حلاج، شيخ محی الدين ابن عربی، امام فخر رازی، امام غزالی، جنيد بغدادی، اوحدالدين کرمانی، حکيم سنايی و ديگران... او که خود با شماری از اين بزرگان ديدار و گفتگو کرده است، گاهی با چنان اشاره و ايجازی در زمينه سخن می راند که اگر خوانند پيش از آن با انديشه ها و زنده گی آن ها آشنايي نداشته باشد، به دشواری می تواند چيزی از چنان اشاراتی در يابد. شمس زبان انتقادی کوبنده يی دارد. گاهی هم از طنز تلخی می کند که خواننده فکر می نمايد که او شمشير طنز و انتقاد خود را از نيام برون آورده و با همه بزرگان فلسفه و عرفان به ستيزه جويی برخاسته است. او باور دارد که انا الحق گفتن منصور آز آن است که او هنوز به آن مرحله نرسيده است که تمام جمال روح را بتواند ديد: منصور حلاج را هنوز " روح " تمام جمال ننموده بود، و اگر نه " اناالحق " چگونه گويد. امام فخر رازی را به سبب ا ين که در برابر حضرت پيامبر اسلام احساس هستی می کند، با شلاق انتقاد خود می کوبد:

فخر رازی چه زهره داشت که گفت:
محمد تازی چنين گويد و محمد رازی چنين گويد!
اين مرتد وقت نباشد
اين کافر مطلق نبود
مگر توبه کند!

چنين بر می آيد که در روزگار شمس فيلسوف را دانا به همه چيز می انگاشتند؛ اما او فيلسوف را دانا به چيزهای بسيار می داند. گفتۀ معروفی است که " همه چيز را همه گان می دانند و همه گان هنوز به دنيا نيامده اند.» بناً هيچ فيلسوفی نمی تواند همه چيز دان باشد.

می آمدند به خدمت اين شهاب در دمشق و هزار معقول می شنيدند،
فايده می گرفتند، سجود می کردند.
برون می آمدند و می گفتند:
فلسفی است، الفيلسوف دانا به همه چيز.
من آن را از کتاب محو کردم، گفتم:
آن خداست که داناست به همه چيز!
نبشتم: الفيلسوف دانا به چيزهای بسيار!
قيامت را منکر بودی.
گفت: مگر فلک از سير باز ايستد!

با اين همه شمس گاهی خود را در بيان انديشه هایش با دشواری هايي رو به رو می ديده است. نخست به دليل اين که کسی را چون خود نمی يابد تا خود را در او بيند و با او به سخن در آيد و اين خود يکی از دلايل دلتنگی او تا پيش از رسيدنش به قونيه است.غير از اين او با مردمانی که بردلها و گوشها مهر نهاده اند چه می تواند بگويد!

هنوز ما را اهليت گفت نيست!
کاشکی اهليت شنودن بودی
تمام کفتن می بايد و تمام شنودن؟
اما سوگمندانه:
بر دلها مهر است
بر زبانها مهر است
و بر گوشها مهر است

اين تنها مشکل شمس در بيان انديشه هايش نيست؛ بلکه عرصۀ واژه گان نيز برای بيان انديشه های او تنگ است.
شيخ گفت :
عرصۀ سخن بس درازاست و فراخ، هر که خواهد، می گويد، چندان که خواهد!
گفتم :
عرصۀ سخن بس تنگ است
عرصۀ معنی فراخ است،
از سخن پيشتر آ، تا فراخی بينی
و عرصه بينی!
تعصب و شرايط ناگوار اجتماعی، تقليد و ابتذال مسلط روزگار از عوامل دگری اند که مانع آن می شود تا شمس آن گونه که می خواهد نمی تواند به بيان انديشه های خود بپردازد :

راست نتوانم گفتن
که من راستی آغاز کردم، مرا بيرون کردند،
اگر تمام راست کنمی
به يک بار
همۀ شهر مرا بيرون کردندی
و جای ديگری در همين ارتباط می گويد:
همه چيز را به همه گان نمی توان گفت
متعصب تکفير می کند
لا ابالی نشخند و تحقير،
ثلثی گفته شد

با اين همه زمانی که شمس نياز به گفتن سخنی و مساله يي را در می يابد، آن را جراًتمندانه و بی محابا بيان می دارد.

چون گفتنی باشد،
و همه عالمی از ريش من، در آويزد
که مگر نگويم
اگر چه بعد از هزار سال باشد،
اين سخن
بدان کس برسد که من، خواسته باشم

شمس درمقالات نه تنها در بارۀ خود و ديگران سخن می راند؛ بلکه در باره روزگار خود و سقوط ارزشهای متعالی انسانی و فرهنگی در آن روزگار نيز، سخن می راند. سخنان بدون مقدمه و اضافه گويي آغاز می کند و بعد در چند جملۀ کوتاه يک مسالۀ بزرگ اجتماعی بيان می گردد. چنين شيوه يي هرچند گاهی سخنان او را به اوج کمال و زيبايي می رساند و آن را شعر گونه می سازد؛ ولی با ا ين حال يک چنين فشرده گويی، خواننده را بر آن می دارد تا بيشتر در ارتباط به گفته های او غور کند تا بتواند به پيام درونی سخنان شمس دست يابد. در روزگار شمس تقليد و ريا مضمون مسلط روزگار است و او در هر مجلس صوفيانه يي با شمشير سخنان کوبندۀ خود بر ضد آن به مبارزه بر می خيزد و حتی تقليد را گاهی برابر با کفر می داند:

هر فسادی که در عالم افتاد
از اين افتاد که:
يکی، يکی را معتقد شد به تقليد!
يا منکر شد به تقليد!
کجا روا باشد مقلد را مسلمان گفتن!

به همين گونه منافق و رياکار از ديدگاه او بدتر از کافرانند و واعظان ريا کار را فروشنده گان دين پيامبر می داند:

آن که مرا دشنام می دهد، خوشم می آيد،
و آن که ثنای من می گويد می رنجم!
زيرا ثنا می بايد که بعد آن، انکار
در نيايد!
آخر، منافق، بد تر است
از کافر!
*
اين ها که در روزگار ما بر منبر ها سخن می گويند
و بر سجاده ها نشسته اند،
راهزنان دين محمد اند.

شمس با عوام سرو کاری ندارد؛ بلکه اين پيشوايان و بزرگان جامعه است که پيوسته اماج تير ملامت و سر زنش او قرار می گيرند:

مرا در اين عالم با عوام هيچ کاری نيست!
برای آنها نيامده ام،
اين کسانی که رهنمای عالم اند، به حق انگشت بر رگ ايشان که نهم.

او پرخاشگر است، از میدان بحث و مناظره پای به بيرون نمی گذارد:

اگر ربع مسکون
جمله يک سو باشند و من به سويي
هر مشکل شان که باشد همه را جواب دهم
و هيچ نگريزم از گفتن،
و سخن نگردانم
و از شاخ به شاخ نجهم

او به قوت و تاثير کلام خود باورمند است و با چنين قوتی است که می تواند در برابر هرپرسشی ده پاسخ ارائه کند.

اگر اين ربع مسکون، هر اشکال که گويند
جواب بيابند... جواب در جواب، قيد در قيد، شرح در شرح!
سخن من هر يکی سوال را ده جواب گويد،

که در هيچ کتابی مسطور نباشد- به آن لطف و به آن نمک، چنان که " مولانا " فرمايد:

تا با تو آشنا شده ام، اين کتابها در نظرم بی ذوق شده است!

اهميت و ويژه گی ديگری مقالات شمس اين است که اين کتاب منبع بسياری از حکايات، تمثيلات و مفاهم " مثنوی معنوی " را تشکيل می دهد.عقيده يی وجود دارد که بدون مطالعه و درک مقالات شمس مشکل است که بتوان به فهم کامل مثنوی دست يافت. زبان شمس در مقالات زبانيست آميخته با طنز، اما طنز در نزد شمس هدف نيست؛ بلکه وسيله است. وسيلۀ انتقاد بر نارسايی های اجتماعي. طنزی او انديشه برانگيز و عبرت آموز است. طنز برای طنز نيست، و هيچگاهی طنز او تا سطح نازل هزل و هجو پايين نمی آيد. طنز شمس، طنز سياه است، طنز تلخ است:

مرا حق بودم که قزوينيی شنيد که:
" ملحد " آمد!
زود مادر را نهاد و سر فرو بريد.
گفتند:
آخر حق مادری؟
گفت:
تا " ملحدان " بدانند که محابا نيست!
" ملحد " آن ديد، گفت:
او از من ملحد تر است !
من هرگز اين نکردمی.


نهايتاً طنز برای شمس وسيلۀ مبارزه است در برابر بی عدالتی، رياکاری و دروغپردازی. او با چنين زبانی تصوير روشنی از محيط اجتماعی آن روزگار ارائه می کند و بدينگونه مقالات او اهميت بزرگ جامعه شناسانه نيز دارد.