به برگۀ پیشـین به برگۀ اصلی به برگۀ بعدی  

نتيجۀ ديدار

هرچند چگونه گی ديدار شمس با مولانا يکی از موضوعات دلچسب در شرح زنده گی و احوال مولانا میتواند به شمار آيد؛ ولی امروزه پژوهشگران بيشتر به نتيجۀ اين ديدار می انديشند تا به چگونه گی وقوع آن. اين ديدار به هرگونه يي که بوده رخ داده است؛ مهم اين است که در نتيجۀ اين ديدار مولانا به زنده گی تازه يي میرسد و چنان مرحله يي در شخصيت عرفانی او آغاز میشود که امروزه تمامی بحث های مولوی شناسی را به خود اختصاص داده است. واعظ و زاهد بزرگ شهر به يک شاعر درويش و يک عاشق شيدا بدل میشود. بیشترينه پژوهشگران نه تنها آغار شيدايي مولانا را نتيجۀ اين ديدار میدانند؛ بلکه باور دارند که آغاز شاعری مولانا نيز به همين زمان بر میگردد که او در اين هنگام سی و هشت و به روايت ديگر سی و نه سال داشته است.

در ارتباط به ديدار و خلوت نشينی های شمس و مولانا، استاد بديع الزمان فروزانفر، مسايل بحث بر انگيزی را مطرح میکند، او میگويد: « شمس الدين به مولانا چه آموخت و چه افسون ساخت که چندان فريفته گشت و از همه چيز و از همه کس صرف نظر کرد و در قمار محبت نيز خود را در باخت، بر ما مجهول است!». او در ادامه میگويد: « چگونه شد که مولانا پس از خلوت با شمس روش خود را بدل ساخت. به جای اقامۀ نماز و مجلس وعظ به سماع بر نشست. چرخيدن و رقص بنياد کرد و به جای قيل و قال مدرسه و اهل بحث، گوش به نغمۀ جانسوز نی و ترانۀ دلنواز رباب نهاد.» مولانا جلا الدين از اين ديدار بسيار شگفتی زده است. آن گونه که در " ديوان شمس " میگويد:

من کـه حيـــران ز ملاقـات توام
چــون خــــيالـی زخــيالات توام
فکـــرو انديـشۀ من از دم تست
گـــويي الفـــاظ و عــبارات توام


سلطان ولد فرزند بزرگ مولانا در " مثنوی ولدی " يا " ولد نامه "، در ارتباط به اثرگذاری ديدار شمس بر مولانا اين گونه سخن میراند:

عـــرضـــم از کلـــيم مـــولانـــاست
آن که او بی نظيــرو بی همـــتاست
مفتـــيــان گـــــــــزيـــده شاگـــردش
هــمه صفـــها زده ز جــان گــردش
با چنـــين عـــــز و قـــدر و کـــمال
دايـــــماً بــــــود طالـــــب ابـــــــدال
خضـــرش بود شمــس تـبـــريريزی
آن کـــــه با او اگــــــر در آمــــيزی
هيــچ کس را به يک جــويي نخری
پـــــرده هــــای ظــــلام را بـــدری
بعـــدی بـــس انتـــظار رويـــش ديد
گشــت سِــر ها بر او چـو روز پديد
ديــــد آن را که هيـــــچ نــــتوان ديد
هــم شنـــيد آنچــه کس زکس نشنيد
ناگهـــان شمس الـدين رسيد به وی
گشــت فـــانی ز تـــاب نــورش فـی
گفــت گـــرچه به باطـنی تو گـــرو
باطـــن باطنــــم مــــن ايـــن بشـــنو
عشـــق در راه مــــــن بـــود پـــرده
عشـق زنده ســت پيـش من مـــرده
دعــوتش کـــــرد در جهــان عجب
که نديـد آن به خـواب ترک و عرب
شـــيخ اســــتاد گشــت نـــو آمـــوز
درس خواندی چو کودکان هر روز
منـــتــــها بــــود مقـــتـــدی شــد باز
مقـــتـــــدا بـــود مقـــتـــدی شـد باز
گـرچـــه در" علم فـقــر" کامل بود
"علــم نـــو" بود کــو به وی بنمود
رهبـــرش گشـــت شمــس تبـــريزی
آن کـــه بودش نهـــاد خـود ريـــزی



در " مناقب العارفين " افلاکی آمده است که: « سه ماه تمام شمس و مولوی در حجرۀ خلوت نشستند و اصلا بيرون نيامدند و بکلی حضرت مولانا از تدريس و تذکير فارغ گشته بود. تمامت اکابر و علمای قونيه به جوش و خروش عظيم در آمدند که: اين چه حالست!و اين شخص چه کس است! و کيست و از کجاست که مولانا را از دوستان قديم بريده و به خود مشغول کرده!»

خلوت نشينی های دوامدار شمس با مولانا گذشته از اکابر و مريدان نگرانی هايي را نيز در خانوادۀ مولانا به وجود آورده بود. علاء الدين فرزند ميانۀ مولانا که به مانند دانشجويان ديگر، بيرون از مدرسه، علم و کتاب به هيچ چيز ديگری اهميت نمیداد با نوع سوء ظن به شمس تبريزی نگاه میکرد و علاقه نداشت که او با خلوت نشينی هايش مولانا را از مجالس درس و وعظ باز دارد. به همين گونه کرا خاتون، همسر دوم مولانا از اين که شمس، شوهر عزيزش را از کنار او دور کرده بود، نسبت به شمس ناخرسند بود؛ اما اعتمادی که مولانا به شمس داشت مانع از آن میشد، تا او مخالفت خود را آشکار کند.

در اين ميان تنها سلطان ولد فرزند مِهتر مولانا که هنگام رسيدن شمس به قونيه، حدود بيست سال داشت با نوع اعجاب به سوی شمس میديد. با اين حال او در آن هنگام هنوز جرأت آن را نداشت تا با شمس باب بحث و گفتگو را بگشايد. از اين که پدرش عشق و علاقۀ عجيبی به اين مسافر ناشناس نشان میداد، اين امر او را بر آن وا میداشت تا نسبت به شمس احترام و محبت بزرگی در خود احساس کند.

رابطۀ شمس با مولانا، يک رابطۀ زايشگر است. بنياد اين رابطه را عشق به وجود آورداست. مولانا به شمس عشق میورزد و اما اين عشق در حقيقت عشقی است به يک انسان کامل. اين عشق تأثیر متقابلی دارد. اگر مولانا در مرحلۀ دوم شخصيت خود چشم به راه مرشدی است و سرانجام آن را در هستی شمس پيدا میکند، شمس نيز در جهت رسيدن به آن الهام غيبی که او را به سوی روم فرا خوانده بود، شهر ها و سرزمين های گسترده يي را در جستجوی مولانا، پای پياده منزل زده است. اين عشقی که اساس طريقۀ مولوي را میسازد، عشق الهی است نه عشقی که از جلوه ها ی ظاهری رنگ گيرد.

عشقهای کــز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود


اين عشق چنان سراپای هستی مولانا را فرا گرفته است که ديگر او در برابر اراده و گفته های شمس، اراده و مقاومتی ندارد. گويي دو دريای خروشان با تمام موجها و توفانهای که دارند با هم در آميخته و به يگانه گی رسيده اند. از مولانا روايت است که: « چون مولانا شمس الدين به من رسيد، به تحکم تمام فرمود که ديگر سخنان پدرت را مخوان! با کس سخن مگو، مدتی خاموش کرده به سخن گفتن نه پرداختم، و از اين رو که سخنان ما غذای جان عاشقان شده بود، به يک باره گی تشنه ماندند .» باز هم در ارتباط به پيروی مولانا از شمس، فريدون بن احمد سپهسالار در رسالهۀ خود چنين روايت میکند: « خداوندگار ما، از ابتدای حال به طريقه و سيرت پدرش مولانا بهاءالدين ولد، مشغول بودند؛ اما سماع هرگز نکرده بودند. چون مولانا شمس الدين را به نظر بصيرت ديد، عاشق او شد و به هر چه او فرمودی، آن را غنيمنت داشتی. پس اشارت فرمود که " در سماع در آ! که آن چه طلبی در سماع، زياده خواهد شدن." بنابر اشارت ايشان، در سماع در آمد، آن چه فرموده بودند در حالت سماع به معاينه ديدند و تا آخر عمر بر آن سياق عمل کردند و آن را طريق و آيين ساختند.»

صاحب الزمانی در " خط سوم " مینويسد: « عشق مولوی به شمس، شيفته گی، شيدايي و شوريده گی حاصل از برخورد اين دو ابر مرد، بيقراری، دلهره، حسرت، اميد، انتظار، پای کوبی، ذوق زده گی و هراس مولوی از بودن يا نبودن با شمس، با هيچ معيار محبت، با هيچ نصاب عشق، با هيچ نظام سر سپرده گی و شيدايي متداول بشری با هيچ اصل شناخته شدۀ روانکاوی غربی با هيچ الگوی پذيرفته شدۀ معمول در روابط انسانی، قابل درک، قابل اندازه گيری، قابل بررسی و کاوش و درخورد ظرفيت فهم، و توجيه و تفسير نيست؛ بلکه يک مورد استثناييست!» چگونه میتوان اين همه فغان و شوريده گی بی سابقه را از يک مرد 42 ساله تا پايان عمر ( شصت و هشت ساله گی ) اش به خاطر فقدان يک پير مرد شصت و اند ساله، توجيه نمود ؟»