به برگۀ پیشـین به برگۀ اصلی به برگۀ بعدی  

نخستين ديدار و نخستين پرسشها

اين که شمس چگونه و در کجا نخستين بار با مولانا ديدار کرده است، روايات گوناگونی وجود دارد. افلاکی میگويد: « روزی در ميان هنگامۀ مردم در شهر دمشق حضرت مولانا دست مبارک مولانا شمس الدين را بگرفت و فرمود: « صراف عالم مرا درياب! تا شمس ا ز عالم استغراق به خود آمد مولانا رفته بود ». از اين ديدارکه احتمالاً در زمانی که مولانا در دمشق مشغول آموزش و ديدار با مشايخ آن سامان بوده، رخ داده است، نمیتوان به حيث يک ابرانگيزه ياد کرد که سبب دگرگونی مولانا شده باشد. برای آن هيچگونه گفت و گويي در ميان آن ها صورت نگرفته است. ديداری که مولانا را از نهاد دگرگون میکند در قونيه رخ میدهد، ديداری که دانشمندان از آن به حيث شگفتی انگيزترين حادثه در تاريخ ادبيات و عرفان فارسی دری و حتی جهان ياد کرده اند.

روايت ها
چنين روايتی وجود دارد که روزی در شهر قونيه مولانا سوار بر موکبی همراه با جماعتی از شاگردان و مريدان سالمند از مدرسۀ " پنبه فروشان " به خانه بر میگشت. رضايتمند از تدريس و شادمان از شهرتی که در اين دوران جوانی برايش دست داده است.

ظاهراً سلوک فقيهانۀ مولانا نشان نمیدهد که او آمادۀ پذيرش يک ديگرگونی بزرگ بوده باشد، در چنين وضعی ناگهان رهرو ناشناس و پشمينه پوشی بر سر راه مولانا می ايستد وعنان موکب آن فقه و مدرس پرابهت شهر را میگيرد، آن گاه چشم در چشم او میدوزد و با صدای بلندی اين پرسش تکان دهنده را مطرح میکند: « های صراف عالم معنی! محمد (ص) برتر بود يا با يزيد بسطامی ؟»

مولانا که عالی ترين مرتبۀ اوليا را از نازلترين مرتبۀ انبيا هم فروتر میدانست با لحن آميخته با خشم و پرخاش پاسخ داد: « محمد سر حلقۀ انبياست و بايزيد بسطامی را با او چه نسبت »؟

رهگذر ناشناس دوباره میپرسد: پس چرا محمد میگفت: « ما عرفناک حق معرفتک » در حالی که با يزيد میگفت: « سبحانی ، ماعظم شانی!» گويند مولانا از هيبت اين پرسش بيفتاد و از هوش برفت. چون به خود آمد، دست آن ناشناس پشمينه پوش را که جز مولانا شمس الدين تبريزی کسی ديگری نبود، بگرفت و به حجره يی در مدرسه و به روايت ديگر به حجرۀ صلاح الدين زرکوب برفت.

گويند که چهل روز و به روايت ديگر سه ماه در آن حجره به خلوت نشستند و کسی را زهرۀ آن نبود تا به خلوت ايشان در آيد. بدينگونه شمس هنگامه و غلغلۀ بزرگی را در شهر قونيه بر پا کرد. دراين ارتباط اين روايت نيز وجود دارد که مولانا را از اين پرسش چنان حالتی دست داد که گويي در نظر او هفت آسمان از همديگر جدا شده و بر زمين فرو ريختند و آتش بزرگی از باطن مولانا به دماغ و جمجمه اش زد و دودی تا ساق عرش بر آمد. مولانا با يک چنين حالتی در پاسخ گفته بود:

« بايزيد را تشنه گی از جرعه يي ساکن شد و دم از سيری زد، کوزۀ ادراک او از آن مقدار پُر شد و آن نور به مقدار روزن خانۀ او بود؛ اما حضرت مصطفی (ص) را استسقای عظيم بود و تشنه گی در تشنه گی و هر روز دراستدعای قربت زيادتی بود و از اين ادعا مصطفی (ص ) عظيم است. از بهر آنک، چون او، بايزيد به حق رسيد خود را پُر ديد و بيشتر نظر کرد. اما مصطفی (ص) هر روز بيشتر می ديد و پيشتر میرفت و انوار عظمت و قدرت و حکمت حق را روز به روز و ساعت به ساعت زياده میديد. از اين " ماعرفناک حق معرفتک " میگفت ... همانا مولانا شمس تبريزی نعره يي بزد و نقش بر زمين بشد.

هرچند شماری از پژوهشگران اين احتمال را به دست میدهند که ممکن يک چنين پرسش هايی در نخستين ديدار شمس با مولانا مطرح شده و نتيجتاً بحث ها و گفتگوهايی را به ميان آورده باشد؛ ولی با اين حال دگرگونی و شيفته گی عارفانۀ مولانا را نمیتوان تنها و تنها نتيجۀ همين پرسش ها و نتيجۀ نخستين ديدار آنها بر سر بازار قونيه دانست. برای آن که در اين مورد میتوان دلايل ديگری را نيز مطرح کرد:

نخست اين که مولانا، پيش از رسيدن شمس به قونيه به آن مرحله از ظرفيت روانی و سلوک صوفيانه رسيده بود تا يک چنين شيفته گی و دگرگونی بزرگ را بپذيرد.

اگر طرح چنين پرسشهايی را يگانه دليل دگرگونی مولانا بدانيم در آن صورت از تأثير شخصيت عارفانۀ شمس بر او چشم پوشی کرده ايم. در حالی که تأثير شخصيت را میتوان به حيث يک عامل بسيار مهم و سازنده در امر دگرگونی و شيفته گی مولانا در نظر داشت تا آن حکاياتی و روايات ساخته و پرداخته شده به وسيلۀ مريدان و علاقه مندان که عمدتاً استوار بر امر کرامات و مسايل مربوط به خرق عادت است.

چنان که گويند: روزی شمس به مجلس مولانا در آمد، او را در کنار حوضی نشسته ديد. شمس با نوعی استهزا به کتابهای که در کنار مولانا بود اشاره کرده پرسيد که اين ها برای چيست؟ مولانا در حالی که غرور فقيهانه يي در نگاهايش موج میزند با وقار دانشمندانه يي می گويد: «اين کتابها علم قال است و ترا با آن چه کار!»

شمس کتابها را بر گرفته يگان يگان در آب می اندازد. مولانا پرخاش میکند. شمس با آرامی کتابها را يک يک درحالی از آب به در می آورد که همه گان همچنان خشک اند و آبی در آنها نفوذ نکرده است. مولانا با تعجب میپرسد: « اين د يگر چه سِر است ؟ » شمس میگويد: « اين ذوق و حال است تو را از آن چه خبر!» نتيجه يي که میتوان از اين قصه ها گرفت اين است که سرانجام شمس، مولانا را از علم مدرسه يعنی از علم قال به سوی علم حال میکشد و برتری آن را برای او نشان میدهد.

ديدار شمس با مولانا را به نام مرحلۀ شيدايي مولانا و تولد دوبارۀ او ياد کرده اند. اما به گفتۀ داکتر شفيعی کدکنی « اگر تولد دوبارۀ مولانا مرهون برخورد با شمس است، جاودانه گی نام شمس حاصل ملاقات او با مولاناست ». به هرحال، ديدار شمس با مولانا به هر گونه يی که رخ داده باشد و تذکره نگاران و راويان هرگونه روايات و حکايات گوناگون و متضادی که ساخته باشند؛ با اين همه اين ديدار را میتوان بزرگترين و شگفت انگيز ترين رويداد در زنده گی مولانا و شمس خواند.